درباره سایت
بنام خداوند سبحان اینجانب محمد کریم نقده دوزان متخلص به (مریزاد خراباتی) با ایجاد این وبگاه بر آنم تا لحظاتی مفید و خاطره انگیز را به همراه مباحثاتی داغ در زمینه ی نقد و بررسی شعر و ادبیات و کلأ اینکه چرا این اتفاق نا میمون حادث شده که شعرای این سنه در صدد ربودن گوی از یکدیگرند تا اشعارشان به روز باشد و از کلاسیک بیزارند حتی چرا کلاسیک را شیک مدرن و آپدیت می سرایند این ها سؤالات ذهن پریشان من است باشد تا این سایت آرامبخش برای تمامی شما دوستداران فرهنگ و ادب ایران زمین باشد و اما از خودم بگویم عاشق شیفته و شیدای سخن دلم نه سخنی که با هزار کل انجار با خویش از برای سرودن شعری به بهای یک به به - به به را همه خوب می شناسیم گول زنکی بود از برای آرام کردن خردسالی هایمان حقیر نیز با یک به به به نام ... حدث بزنید چه رخ می نماید پای در این میدان نهاده ام لذا استدعا دارم با نظر و پیشنهادات ارزشمندتان حتی در صورت امکان با به به های خویش یاریم نمائید. سپاس . . . به به
آرشيو مطالب
لینکستان
عضويت سريع
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
جستجو
کسب درآمد
سایر امکانات سایت

 

تبلیغات

  بسم الله الرحمن الرحیم

 


قال الله تعالی جل جلاله

 مگر نه قرآن مى‏فرمايد: و لا تجسسوا... در كار مردم تجسس و پى‏جويى نكنيد؟

 

 


  

وبسا یت تو را به جان شعرمن به نشانی:

www.marizad.com

در دست ساخت می باشد

 


فروشگاه موبایل بهترین قیمت

فروشگاهانتخاب برترکسب درآمد

فروشگاه کوشکار نت

 


 

                                                       الله الله          

داد درویشی از سر تمهید

سرقلیان خویش به مرید

گفت کز دوزخ ای نکو کردار

قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت در دوزخ هر چه گردیدم

درکات جحیم را دیدم

آتش و هیزم و ذغال نبود

اخگری بهر اشتعال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت

زآتش خویش هر کسی می سوخت

                                   مرحوم صغیر اصفهانی (رحمت الله علیه)

فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرِین

 

(بقره/24)


***از آتشی بترسید که هیزم آن بدن‌های مردم (گنهکار) و سنگ‌ها است و برای کافران آماده شده است***

 


 

برای یافتن معنای هر واژه دوبار بر روی واژه ی مورد نظرتان کلیک کنید تا به رنگ آبی درآید سپس پنجره ی کوچکی بالای واژه باز می شود و معانی آن را نشان می دهد 


 

تو را به جان شعر من سخن بگو بگو به من

که این غلام عشق را خریده ای به یک سخن

همان سخن که گفته ام برای جمله عاشقان

که جان شعر من تویی شراب کهنه ی کهن

مریزاد خراباتی


 

 

در خانه ی هوش اگر کسی بنشسته

سر تا  قدمش بنور حق پیوسته 

دوستان گرامی بهترین کار برای جذابیت بیشتر شعر اینست که شعر را بر حسب وزن و ضرب آهنگ آن بخوانیم تا لذتی مضاعف ببریم.

 تماس با ما

محمد کریم نقده دوزان (مریزاد خراباتی)


دسته :


 

غزلیات و نگاهی به زندگی و احوالات سیف فرغانی:

 

عارفی شیدا و شاعری گمنام 
مولانا سیف الدین ابوالمحامد محمد فرغانی از شاعران بزرگ قرن هفتم و هشتم هجری است؛ اما با وجود مقام بلندش در شعر، به دلیل اینکه گوشه ی انزوا اختیار کرد و از مدح امیران و شاهان دوران دوری گزید و در یکی از خانقاههای کوچک شهر آقسرا ساکن بود، در عین گمنامی در گذشت. سیف بیشتر، عارفی شیدا و صوفی ای عالیمقدار است. برای اثبات مقام و شأن سیف فرغانی به توصیف محمدبن علی کاتب آقسرایی که دیوان سیف را مدتی پس از در گذشت او نسخه برداری کرد، رجوع می کنیم. کاتب درباره ی او چنین می گوید: « امام العالم الزاهدالمتقی سیدالمشایخ و المحققین مولانا سیف المله والدین ابوالمحامد محمد فرغانی نورالله روحه العزیز. » 

حمله مغولان ومهجوری هنرمندان 
دلیل گمنام ماندن این شاعر عارف در تاریخ ادبیات فارسی و در میان تذکره نویسان بعد از قرن هشتم هجری، این است که سیف فرغانی درست در روزگاری درگذشت که آسیای صغیر زیر سلطه و سیطره ی ایلخانان بیدادگر مغول قرار داشت و فقر و آشفتگی در این سرزمین باعث شده بود که روابط آسیای صغیر با ایران که در قرن هفتم مستحکم بود، رو به ضعف برود؛ به خصوص که این شاعر عارف در شهر کوچکی که نه در زمان سیف و نه بعد از او هم مرکزیت نیافت، زندگی کرد و همانجا هم درگذشت. 
آقسرا شهری کوچک در ترکیه ی امروزی است که در جنوب شرقی دریاچه ی «توزگول»، بین راه نوشهر به قونیه واقع شده است. سیف درباره ی سکونتش در این کوچک در یکی از قصاید خود چنین گفته است: 
مسکن من ملک روم، مرکز محنت 
آقسرا شهر و خانه دار هوان بود 
سیف به خاطر آنکه اصل و منشاء او از فرغانه ی ماوراء النهر بود به فرغانی شهرت یافت و خود نیز در اشعارش به عنوان «سیف فرغانی» و گاهی «سیف» تخلص می کرد. سیف نیز مانند بسیاری از مشایخ روزگار خود که ایران را به دلیل هجوم و آزار و اذیت مغولان و تاتار ترک می کردند و به کشورهای همسایه می رفتند، زادگاهش را ترک و به آسیای صغیر رفته و در همانجا ساکن شده است. تاریخ مهاجرت سیف به آسیای صغیر معلوم نیست. از تاریخ تولد سیف هم اطلاعی در دست نیست؛ اما او خود در قصیده ای به تولدش که در زمان ویرانی جهان و قتل و غارت سرزمین و افتادن حکومت به دست سفیهان بی دین و... اشاره کرده است. البته اشاره به این گونه وقایع شوم در آثار تمامی نویسندگان و شاعران قرن هفتم دیده می شود. حمله ی مغولان از سال 616 هجری شروع و تامدتهای زیادی در ایران ادامه داشت و سیف نیز در چنین شرایطی؛ یعنی در اوج حمله های مغول و زبانه کشیدن آتش فتنه و آشوب و قتل و غارت؛ یعنی در اواسط نیمه ی اول قرن هفتم، واقع شده است. همچنین سیف در یکی دیگر از قصاید خود به واقعه ی عین جالوت اشاره می کند که در سال 658 هجری اتفاق افتاد. در این واقعه، الملک المظفر سیف الدین قدوز (قطز) از پادشاهان ایوبی مصر، شکست سختی بر مغولان وارد آورد و پس از آن نیز این پادشاهان چند فتح بزرگ دیگر در سالهای 671و 675و 680و 702 نیز در مقابل مغولان داشته اند؛ اما سیف درباره ی این فتحها دیگر چیزی در دیوانش ندارد. اگر چنین دریافت شود که سیف ابیات این قصیده را در زمانی نزدیک به فتح الملک المظفر سروده و ناگریز در آن زمان ورد زبانها شده، باید در این هنگام که اواسط نیمه ی دوم قرن هفتم است، شاعری چیره دست و عنفوان جوانی خود را پشت سر نهاده باشد؛ بنابراین تاریخ تولد او باید در نیمه ی اول قرن هفتم هجری اتفاق افتاده باشد. 

ارادت سیف به شیخ اجل سعدی شیرازی 
سیف ارادت بسیار به سعدی داشت و او را ستود و نیز با آن شاعر استاد نامه نگاری می کرد، بنابراین قبل از مرگ سعدی که در سال 690 روی داد، سیف شاعری توانا بوده که توانسته به چنین درجه و اعتباری دست یابد و این دلیل دیگری است که اثبات می کند تولد سیف فرغانی در نیمه ی اول قرن هفتم هجری واقع شده است. اما درباره ی تاریخ وفات سیف فرغانی نیز به درستی نمی توان اظهار نظر کرد؛ جز آنکه با توجه به قراینی که از دیوان او بر می آید، اندکی از دوران حیات تا نزدیک به زمان در گذشتن اطلاع حاصل شود. از جمله ی این قراین، می توان به چند نمونه اشاره کرد. اول اینکه سیف فرغانی در اشعار خود قطعه ای در ستایش شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی دارد. شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی و خاندانش در سال 683 هجری به فرمان ارغون شاه مغول کشته و خاندانش به طرز فجیعی برچیده شد. سیف در این قطعه او را ستوده و چنان برمی آید که آن را در دوره ی نفوذ و قدرت صاحب دیوان در زمان اباقاخان و ظاهرا در بعد از سال 680، که صاحب دیوان پس از قتل معین الدین پروانه به سامان دهی سرزمین روم به همراه شاهزاده قونغرتای به آنجا رفته بود، سروده و به او داده است. پس چون شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی در شعبان سال 683 کشته شد، پس سیف باید تا بعد از این تاریخ زنده بوده باشد؛ زیرا در جای دیگر از دیوان خود چنین آورده است: «و این را به دستور کبیر صاحب شهید شمس الدین صاحب دیوان و به کمال الدین اسمعیل نسبت می کنند و ما ادری ایهما قال رحمهم الله تعالی و انا اقول: 
درین تفکرم ای جان که گر فراق افتد 
مرا وصال تو دیگری کی اتفاق افتد... » 
همانطور که گفته شد، سیف فرغانی از معاصران سعدی بود و با او مکاتبه داشت و چون سعدی در سال 690 در گذشته است؛ بنابراین سیف نیز باید در اواخر عمر آن شاعر زنده بوده باشد و چون سیف بسیاری از غزلها و برخی از قصاید سعدی را جواب گفته؛ نتیجه می شود که او باید نسخه ای از دیوان او را در اختیار داشته باشد؛ پس باید پس از درگذشت آن استاد و هنگام رواج دیوان او نیز زنده بوده باشد. 
در دیوان سیف فرغانی دو بار به نام غازان خان بر می خوریم که شاعر در هر دوی آنها بعد از شکوه از وضع آشفته ی مردم و ظلم کارگزاران ایلخانان و فقر و تهیدستی مردم، او را پند می دهد و موعظه می کند. از آنجا که غازان خان از سال 694 تا 703 هجری پادشاهی کرد، پس سیف باید در میان این سالها نیز زنده بوده باشد. 
در دیوان سیف، قصیده ای وجود دارد که شاعر، تاریخ صریحی درباره ی زمان اتمام و نظم دیوانش را که در واقع آخرین اطلاع از زندگی خود است، بدین گونه شرح می دهد: 
هفتصد و سه سال برگذشته زهجرت 
روز نگفتیم ولیل، مه رمضان بود 
پس شاعر تا ماه رمضان سال 703 هجری در قید حیات بوده است. 
سیف در جایی از دیوان خود چنین می نویسد: «در شهور سنه ی خمس و سبعمائه، شیخ نجم الدین اردبیلی و شمس زراوی بدین ضعیف رسیدند و التماس این دو غزل کردند، گفته آمد... » پس سیف بنابراین نوشته باید تا مدتی بعد از سال 705 هجری نیز مشغول جمع آوری و ترتیب دیوان خود بوده باشد. 
در دیوان سیف که اولین بار توسط محمدبن علی کاتب آقسرایی که کمی بعد از فوت سیف از روی نسخه ی خود شاعر استسناخ و نوشته شد، تاریخ رجب سال 749 هجری ذکر شده؛ یعنی زمانی که محمدبن علی کاتب نسخه برداری از دیوان سیف را به اتمام رسانده و سیف را در شمار مردگان ذکر کرده است؛ پس سیف فرغانی در این تاریخ دیگر در قید حیات نبود و چند سالی از درگذشتن می گذشت؛ پس باید گفت که سیف فرغانی مدتی بعد از سال 705 و چند سالی قبل از سال 749 هجری به دیار باقی شتافته است. از تمامی این اطلاعات چنین نتیجه می شود که این شاعر عمر طولانی کرده و خودش نیز در جایی از دیوانش اشاره به شصت سالگی خود می کند. ظاهرا این شاعر عارف باید به هنگام مرگ، چند سالی بیش از هشتاد سال عمر داشته باشد. 

سیف فرغانی، بلند همتی زاهد 
در بعضی از شعرهای این شاعر چنین نتیجه می شود که او مدتی در سرزمین تبریز بوده و در آنجا به مصیبتی گرفتار آمده است و این واقعه شاید مربوط به زمانی باشد که سیف فرغانی که مشرق ایران به سوی آسیای صغیر مهاجرت می کرد و بعید نیست که مکاتبه اش با سعدی و آشناییش با اشعار همام تبریزی نیز در همین زمان روی داده باشد. سیف در دیوانش اشاره ای دارد به وسوسه شدنش برای ورود به دستگاه شاهان و مدح و خدمت آنها؛ اما همت بلندش او را از پذیرش این کار دور داشت و از این مشاغل امتناع ورزید. از جای جای دیوان سیف چنین برمی آید که شاعر، صوفی وارسته و عارفی بزرگ است که دوران ریاضت و مجاهدت را گذارنده و خود در شمار پیران طریقت و مشایخ درآمده است و نیز محمدبن علی کاتب، نسخه بردار دیوان سیف از او با عنوان «سیدالمشایخ والمحققین» یاد می کند که نشان دهنده ی همین واقعیت است؛ اما درباره ی اینکه او دوران سلوک و ریاضت خود را در کجا و تحت نظر کدام پیر گذارنده، معلوم نیست. خود شاعر یک بار در دیوانش از پیر و مرشدی کامل سخن می گوید و او را به شکل خاصی می ستاید؛ اما چون از این پیر نامی نمی آورد، بر ما روشن نشده است که این پیر که بوده است. در جای دیگری از دیوانش، از مرگ پیران و مشایخ هم عصر خود یاد می کند و اظهار می دارد که او نیز به زودی به دنبالشان خواهد رفت. 

ویژگیهای شعر سیف فرغانی 
از آثار به جامانده از سیف، تنها دیوان او در دست است. این دیوان را آنطور که از اشعار ابتدایی دیوان برمی آید، خودش جمع آوری کرده است. مجموعه ی اشعار او از قصاید، قطعات، غزلها و رباعیات، نزدیک به دوازده هزار بیت است. قصاید سیف فرغانی، نشان از مهارت و چیره دستی و استادی او در بیان ستایش خداوند، منقبت رسول(ص)، وعظ و پند و اندرز و نیز تحقیق و انتقاد از اوضاع نابسامان زمان او دارد. سیف هیچگاه تبحر خود را در مدح و ستایش پادشاهان، امرا و وزیران و رجال زمان خود به کار نگرفت. تنها در یکی دو قصیده که برای غازان خان فرستاد، چند بیتی درباره ی تقویت دین اسلام او را ستایش کرده و سپس به روال خود که همان موعظه و اندرز باشد برگشته و از ظلم و مصایبی که عمال و کارگزاران ایلخانان که بر سر مردم رنج دیده ی آن سرزمین آورده اند، سخن گفته است. 
سیف بسیاری از قصاید شاعران بزرگ را استقبال کرده و آنها را جواب گفته است و این امر، بنا بر رسم و عادت شاعران، از اواخر قرن ششم به بعد رواج داشته و نشانه ی استادی شاعران بوده که اشعار شعرای گذشته را جواب بگویند. از جمله کسانی که سیف به جوابگویی اشعارشان برآمد، رودکی، عمعق بخارایی، انوری، خاقانی، عطار،سنایی، کمال الدین اسماعیل و سعدی است. 
آنچه در قصاید سیف جالب توجه است این است که او علاقه ی زیادی در انتخاب ردیفهای دشوار دارد؛ حتی از به کار بردن افعال بسیط و مرکب و جمله های کوتاه به عنوان ردیف، کوتاهی نکرده است؛ ولی التزام واژگان در اشعار او به ندرت دیده می شود. 
در غزل نیز بسیاری از غزلهایش را در جواب سعدی و تعداد کمی از آن را در جواب همام تبریزی و شاعران دیگر سروده است. آنچه جای تعجب دارد؛ این است که با اینکه سیف در جایی نزدیک قونیه مسکن داشت و قسمتی از زندگی سیف مقارن با دوره ی زندگی مولانا است؛ اما هیچ شعری در استقبال اشعار مولوی در دیوان سیف یافت نمی شود؛ ولی بسیاری از اشعار سعدی را که فرسنگها با او که فاصله ی مکانی داشته، جواب گفته است. 
سیف در بیان اشعار خود، به شدت تحت تأثیر سبک شاعران خراسانی قرن ششم هجری قرار دارد. دلیل مهم این امر این است که موطن سیف و اصل و نسب او از همان سرزمین و ولایت فرغانه و سمرقند بوده است و نفوذ و تأثیر لهجه های غربی ایران در لهجه ی خراسانی کم است و سیف با وجود فاصله ی مکانی خود با این ولایات، از دایره ی نفوذ لهجه ی محلی خود بیرون نرفت و آثار آشکاری از آن را در اشعار خود برجا گذاشت. این تأثیرات، علاوه بر ترکیبات، در بعضی از مفردات و افعال به کار برده در اشعارش نیز مشاهده می شود. 
سیف در این سبک، استادی تمام بود و آنچنان در بیان معانی و ترکیب الفاظ به روال گذشتگان مهارت داشت که گویی در اواسط قرن ششم زندگی می کرد نه در دورانی که شیوه و سیاق استادان گذشته در حال فراموشی بود. 

کلامی ساده اما استوار 
بن مایه ی بیان سیف، سادگی و روانی است. سخنان استوار او و انتخاب کلمات و قدرتش در ترکیبات خالی از کلمات عربی است و یا اگر در معدودی، ترکیبات و کلمات عربی دیده می شود، کلمات و ترکیباتی هستند که به زبان عمومی فارسی راه یافته و چاره ای جز به کار بردن آن نداشته است. گاهی نیز بنا بر سنت شاعران قرن ششم، به مفردات و ترکیبات عربی نیز توجه کرده و در این صورت، آمیزش ترکیبات عربی با ترکیبات فارسی را می توان در دیوانش مشاهده کرد. در بعضی از موارد کمیاب نیز گاه یک مصراع را به تمامی عربی می آورد. در هر صورت، سخن سیف را باید از جمله آثار خوب فارسی دانست. سخن او گاه فصاحت شاعران بزرگ گذشته را به یاد می آورد و تا اندازه ای کهنه است و شاید همین ویژگی باعث شده تا اشعارش مهجور و گمنام بماند. 
سیف نیز مانند تمام شاعرانی که تن به ذلت مدح و تملق پادشاهان و وزرا و امرا و رجال مقتدر نداده اند، بیشتر به غزلسرایی تمایل دارد. قصایدش نیز بیشتر بیان پند و اندرز و موعظه و یا انتقاد از اوضاع آشفته ی اجتماع دوره ی خود و یا شامل معانی عرفانی است. آنچنان از پیوستن به دستگاه پادشاه و مدح و ستایش این طبقه بیزار است که حتی در قصیده ای که به سلطان محمود غازان فرستاد، در پایان آن چنین می گوید: 
من نیم شاعر که مدح کس کنم، مر شاه را 
از برای حق نعمت پند دادم این قدر 
خیر و شر کس نگفتم از هوای طبع و نفس 
مدح و ذم کس نکردم از برای سیم و زر 
ما که اندر پایگاه فقر، دستی یافتیم 
گاو از ما به، که گردون را فرود آریم سر 
او حتی به شاعران دیگر نیز توصیه می کند که از مدح و ستایش این زورمندان زرپرست خود را رها کرده و طبع خود را در غزلسرایی و ستایش معشوق و یا پند و اندرز و وعظ به کار گیرند. 

انتقادات اجتماعی سیف 
اهمیت اشعار سیف فرغانی در این است که او ضمن پند و اندرز و موعظه، به انتقادات اجتماعی و اوضاع آشفته ی سرزمین روم در زمان خود می پردازد و در این میدان، سخنانش را نه در قالب طنز و هزل، که به شکل جسورانه و با شجاعت تمام به جد می گوید و این اشعار را حتی به دربار سلاطین جبار نیز راه می دهد و در این راه از هیچ مقام و قدرتی هراسی در دل راه نمی دهد. این شاعر عارف، بی شک راه نجات و سعادت بشر را در سایه ی چنگ زدن به ریسمان خداوند و کشتن نفس با پیش گرفتن راه ریاضت و سیر و سلوک و به کار بستن احکام قرآنی می داند. 
مذهب سیف را به استشهاد این بیت از او: 
از حقیقت اصل دارد وز طر یقت رنگ و بویی 
میوه ی مذهب که هست از فرح نعمانی مرا 
باید او را اهل سنت و از پیروان ابوحنیفه نعمان ثابت دانست؛ ولی در عین حال، او نیز در شمار قدیمیترین شاعران و سخنورانی است که برای شهیدان کربلا، مرثیه گفته و مردم را به عزاداری کشته ی کربلا و زاری و ندبه در این عزای بزرگ دعوت کرده و این کار را باعث نزول رحمت الهی و شسته شدن گناهان آدمی می داند.

 
 

1-تاریخ ادبیات ایران. صفا، ذبیح الله، انتشارات دانشگاه تهران، 1356

 

2-سیری در شعر پارسی، زرین وب، عبدالحسین، انتشارات نوین، تهران، 1363

 

3-گنج باز یافته، دبیرسیاقی، محمد، انتشارات جامی، تهران، 1373

 

 

گزیده‌ای از غزلیات سیف فرغانی:

 

رفتی و دل ربودی 
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را 
تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را 
بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند 
چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا! 
ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم 
کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را 
از عشق خوب رویان من دست شسته بودم 
پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را 
از نیکوان عالم کس نیست همسر تو 
بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را 
در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان 
گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را 
ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت 
باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را 
تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن 
در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را 
ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی 
مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را 
مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد 
این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را 
من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی 
می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را 
گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی 
حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را 
از دهشت رقیبت دور است سیف از تو 
در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را 
سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت 
"مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا"

تو را من دوست می‌دارم 
تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان را 
مرا دشمن چرا داری چو کودک مر دبستان را 
چو کردم یک نظر در تو دلم شد مهربان بر تو 
مسخر گشت بی‌لشکر ولایت چون تو سلطان را 
به خوبی خوب رویان را اگر وصفی کند شاعر 
تو آن داری به جز خوبی که نتوان وصف کرد آن را 
دلم کز رنج راه تو به جانش می‌رسد راحت 
چنان خو کرد با دردت که نارد یاد، درمان را 
ز همت عاشق رویت بمیرد تشنه در کویت 
وگر خود خون او باشد بریزد آب حیوان را 
چو بیند روی تو کافر شود اسلام دین او 
چو زلف کافرت بیند نماند دین مسلمان را 
به عهد حسن تو پیدا نمی‌آیند نیکویان 
ز ماه و اختران خورشید خالی کرد میدان را 
بسی سلطان و لشکر را هزیمت کرد در یک دم 
شکسته دل که همره کرد با خود جان مردان را 
اگر چه در خورت نبود غزلهای رهی لیکن 
مکن عیبش که کم باشد اصولی قول نادان را 
وصالت راست دل لایق که شبها در فراق تو 
مددها کرد مسکین دل به خون این چشم گریان را 
همی ترسم که روز او سراسر رنگ شب گیرد 
از آن باکس نمی‌گویم غم شبهای هجران را 
وصال تو به شب کس را میسر چون شود هرگز 
که تو چون روز گردانی به روی خود شبستان را 
مرا گویی بده صد جان و بوسی از لبم بستان 
ندانستم که نزد تو چنین قیمت بود جان را 
به جان مهمان لعل تست چون من عاشقی مسکین 
از آن لب یک شکر کم کن گرامی‌دار مهمان را 
به هجران سیف فرغانی مشو نومید از وصلش 
که دایم در عقب باشد بهاری مر زمستان را

ای پسته‌ی دهانت 
ای پسته‌ی دهانت شیرین و انگبین لب 
من تلخ کام مانده در حسرت چنین لب 
بودیم بر کناری عطشان آب وصلت 
زد بوسه‌ی تو ما را چون نان در انگبین لب 
هرگز برون نیاید شیرینی از زبانش 
هر کو نهاده باشد باری دهان برین لب 
عاشق از آستینت شکر کشد به دامن 
چون تو به گاه خنده، گیری در آستین لب 
تا در مقام خدمت پیش تو خاک بوسد 
روزی دو ره نهاده خورشید بر زمین لب 
از بهر آب خوردن باری دهان برو نه 
تا لعل تر بریزد از کوزه‌ی گلین لب 
با داغ مهر مهرت ای بس گدا که چون من 
از آرزوی لعلت مالند بر نگین لب 
از معجزات حسنت بر روی تو بدیدم 
هم شکر آب دندان هم پسته آتشین لب 
دل تلخکام هجر است او را به جای باده 
زین بوسه‌های شیرین درده به شکرین لب 
تا چند باشد ای جان پیش در تو ما را 
چون مرغ بهر دانه از خاک بوسه چین لب 
تو سرخ روی حسنی تا کرد شیر شیرین 
خط نبات رنگت همچون ترانگبین لب 
چون فاخته بنالم اکنون که مر تو را شد 
همچون گلوی قمری ز آن خط عنبرین لب 
هنگام شعر گفتن شوقت مرا قرین دان 
ز آن سان که در خموشی با لب بود قرین لب

ای چو فرهاد 
ای چو فرهاد دلم عاشق شیرین لبت 
مستی امشبم از باده‌ی دوشین لبت 
نیست شیرین که ز فرهاد برای بوسی 
ملک خسرو طلبد شکر رنگین لبت 
وه چه شیرین صنمی تو که دهان من هست 
تا به امسال خوش از بوسه‌ی پارین لبت 
محتسب سال دگر بر سر کویت آرد 
همچنین بی خودم از باده‌ی نوشین لبت 
طبع شوریده‌ی من این همه شیرین کاری 
می کند در سخن امروز به تلقین لبت 
سیف فرغانی چون وصف تو می‌کرد گرفت 
طبعم اندر شکر افشاندن آیین لبت

دلم بربود 
دلم بربود دوش آن نرگس مست 
اگر دستم نگیری رفتم از دست 
چه نیکو هر دو با هم اوفتادند 
دلم با چشمت، این دیوانه آن مست 
نمی‌دانم دهانت هست یا نیست 
نمی‌دانم میانت نیست یا هست 
تویی آن بی‌دهانی کو سخن گفت 
تویی آن بی‌میانی کو کمر بست 
بجانم بنده‌ی آزاده‌ای کو 
گرفتار تو شد وز خویشتن رست 
دگر با سیف فرغانی نیاید 
دلی کز وی برید و در تو پیوست 
گدایی کز سر کوی تو برخاست 
به سلطانیش بنشاندند و ننشست

دل تنگم 
دل تنگم و ز عشق توام بار بر دل است 
وز دست تو بسی چو مرا پای در گل است 
شیرین تری ز لیلی و در کوی تو بسی 
فرهاد جان سپرده و مجنون بی‌دل است 
گر چه ز دوستی تو دیوانه گشته‌ام 
جز با تو دوستی نکند هر که عاقل است 
گر من به بوسه مهر نهم بر لبت رواست 
شهد عقیق رنگ تو چون موم قابل است 
در روز وصلت از شب هجرم غم است و من 
روزی نمی‌خوهم که شبش در مقابل است 
دل را مدام زاری از اندوه عشق تست 
اشتر به ناله چون جرس از بار محمل است 
روز وصال یار اجل عمر باقی است 
وقت وداع دوست شکر زهر قاتل است 
بیند تو را در آینه‌ی جان خویشتن 
دل را چو با خیال تو پیوند حاصل است 
هر جا حدیث تست ز ما هم حکایتی است 
این شاهباز را سخنش با جلاجل است 
من چون درای ناله کنانم ولی چه سود 
محمول این شتر چو جرس آهنین دل است 
اشعار سیف گوهر دریای عشق تست 
این نظم در سراسر این بحر کامل است

یار من خسرو خوبان و 
یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است 
خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است 
نکنم رو ترش ار تیز شود کز لب او 
سخن تلخ چو جان در دل من شیرین است 
دید خورشید رخش وز سر انصاف به ماه 
گفت من سایه‌ی او بودم و خورشید این است 
با رخ او که در او صورت خود نتوان دید 
هر که در آینه‌ای می‌نگرد خودبین است 
پای در بستر راحت نکنم وز غم او 
شب نخسبم که مرا درد سر از بالین است 
خار مهرش چو برآورد سر از پای کسی 
رویش از خون جگر چون رخ گل رنگین است 
دلستان تر نبود از شکن طره‌ی او 
آن خم و تاب که در گیسوی حورالعین است 
در ره عشق که از هر دو جهان است برون 
دنیی ای دوست ز من رفت و سخن در دین است 
گر کسی ماه ندیده‌ست که خندید آن است 
ور کسی سرو ندیده‌ست که رفته است این است 
سیف فرغانی تا از تو سخن می‌گوید 
مرغ روح از سخنش طوطی شکرچین است

دی یکی گفت، 
دی یکی گفت، که از عشق خبرها دارد، 
سر خود گیر که این کار خطرها دارد 
دگری گفت قدم در نه و اندیشه مکن 
اندرین بحر که این بحر گهرها دارد 
ای گرو برده ز خوبان، به جز از شیرینی 
قصب السبق کمال تو شکرها دارد 
آنچه از حسن تو دیدم ز کبوتر طوقی‌ست 
وه که طاوس جمال تو چه پرها دارد 
آمدم بر در تو تا مگر از صحبت تو 
چون تو سلطان شوم و صحبت اثرها دارد 
همه دانند ز درویش و توانگر در شهر 
کاین گدا از پی دریوزه چه درها دارد 
گر چه در صف غلامان تو دارم کاری 
شاخ دولت به جز این میوه ثمرها دارد 
کیسه پر کرده‌ام از نقد امید و املم 
بر میان از پی این کیسه کمرها دارد 
هفت عضوم ز غم عشق تو خون می‌گریند 
اشک خونین به جز از چشم ممرها دارد 
از غم اندیشه ندارم که درین کار دلم 
از پی خون شدن ای دوست جگرها دارد 
گر به تیغم بزنی کشته نگردم که چو شمع 
گردنم از پی شمشیر تو سرها دارد 
انده عشق تو امروز در آویخت چو فقر 
به گدایان که توانگر غم زرها دارد 
سیف فرغانی اگر مرد بود بنشیند 
پس هر پرده که در پیش سقرها دارد

نور رخ تو 
نور رخ تو قمر ندارد 
ذوق لب تو شکر ندارد 
در دور تو مادر زمانه 
مانند تو یک پسر ندارد 
بی‌بهره ز دولت غم تو 
از محنت ما خبر ندارد 
آن کس که چو من به روی خوبت 
دل می‌ندهد مگر ندارد 
دلداده‌ی صورت تو ای دوست 
جان را ز تو دوستر ندارد؟! 
جانا دل تو چو روزگار است 
کن را که فگند بر ندارد 
در سنگ اثر کند فغانم 
وندر دل تو اثر ندارد 
مگذار به دیگران کسی را 
کو جز تو کسی دگر ندارد 
از خون جگر کسی به جز سیف 
در عشق تو دیده تر ندارد


آه درد مرا 
آه درد مرا دوا که کند؟ 
چاره‌ی کارم ای خدا که کند؟ 
چون مرا دردمند هجرش کرد 
غیر وصلش مرا دوا که کند؟ 
از خدا وصل اوست حاجت من 
حاجت من جز او روا که کند؟ 
من به دست آورم وصالش لیک 
ملک عالم به من رها که کند؟ 
دادن دل بدو صواب نبود 
در جهان جز من به این خطا که کند؟ 
لایق است او به هر وفا که کنم 
راضیم من به هر جفا که کند 
دی مرا دید، داد دشنامی 
این چنین لطف دوست با که کند؟ 
ای توانگر به حسن غیر از تو 
جود با همچو من گدا که کند؟ 
وصل تو دولتی‌ست، تا که برد؟ 
ذکر تو طاعتی‌ست، تا که کند 
جان به مرگ ار زتن جدا گردد
مهرت از جان به من جدا که کند؟ 
سیف فرغانی از سر این کوی 
چون تو رفتی حدیث ما که کند؟

رفتی و 
رفتی و نام تو ز زبانم نمی‌رود 
و اندیشه‌ی تو از دل و جانم نمی‌رود 
گرچه حدیث وصل تو کاری نه حد ماست 
الا بدین حدیث زبانم نمی‌رود 
تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تو 
از پیش خاطر نگرانم نمی‌رود 
گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیست 
کاین عذر بیش با همگانم نمی‌رود 
خونی روانه کرده‌ام از دیده وین عجب 
کز حوض قالب آب روانم نمی‌رود 
چندان چو سگ به کوی تو در خفته‌ام که هیچ 
از خاک درگه تو نشانم نمی‌رود 
ذکر لب تو کرده‌ام ای دوست سالها 
هرگز حلاوتش ز دهانم نمی‌رود 
از مشرب وصال خود این جان تشنه را 
آبی بده که دست به نانم نمی‌رود 
دانم یقین که ماه رخی قاتل من است 
جز بر تو ای نگار گمانم نمی‌رود 
آبم روان ز دیده و خوابم شده ز چشم 
اینم همی نیاید و آنم نمی‌رود 
از سیف رفت صبر و دل و هردم اندهی 
ناخوانده آید و چو برانم نمی‌رود

مست عشقت 
مست عشقت به خود نیاید باز 
ور ببری سرش چو شمع به گاز 
ای به نیکی ز خوب رویان فرد 
وی به خوبی ز نیکوان ممتاز 
هر که در سایه‌ی تو باشد نیست 
روز او را به آفتاب نیاز 
هر که را عشق تو طهارت داد 
در دو عالم نیافت جای نماز 
قبله چون روی تست عاشق را 
دل به سوی تو به که رو به حجاز 
عشق تو در درون ما ازلی‌ست 
ما نه اکنون همی کنیم آغاز 
هیچ بی‌درد را نخواهد عشق 
هیچ گنجشک را نگیرد باز 
عشق بر من ببست راه وصال 
شیر بر سگ نمی‌کند در باز 
تا سخن از پی تو می‌گویم 
بلبل از بهر گل کند آواز

شبی از مجلس مستان 
شبی از مجلس مستان برآمد ناله‌ی چنگش 
رسید از غایت تیزی به گوش زهره آهنگش 
چو بشنودم سماع او، نگردد کم، نخواهد شد 
ز چشم ژاله‌ی اشک وز گوشم ناله‌ی چنگش 
چگونه گلستان گوید کسی آن دلستانی را 
که گل با رنگ و بوی خود نموداری است از رنگش 
لب شیرین آن دلبر در آغشته است پنداری 
به آب چشمه‌ی حیوان شکر در پسته‌ی تنگش 
کفی از خاک پای او به دست پادشا ندهم 
وگر چون من گدایی را دهد گوهر به همسنگش 
مشهر کردمی خود را چو شعر خویش در عالم 
بنام عاشقی او گر از من نامدی ننگش 
فغان از سیف فرغانی برآمد ناگهان گویی 
به گوش عاشقان آمد سحرگه ناله‌ی چنگش

تنی داری 
تنی داری بسان خرمن گل 
عرق از وی روان چون روغن گل 
صبا از رشک اندام چو آبت 
فگنده آتش اندر خرمن گل 
چمن از خجلت روی چو ماهت 
شکسته چون بنفشه گردن گل 
گر از رویت بهار آگاه باشد 
پشیمان گردد از آوردن گل 
به سیل تیره ابر نوبهاری 
بریزد آب روی روشن گل 
غم تو در گریبان دل من 
چو خار آویخته در دامن گل 
منم ا زخوردن غمهای تو شاد 
چو زنبور عسل از خوردن گل 
اگر از خاک کویت بو بگیرد 
قبای غنچه و پیراهن گل 
چو در برگ از خزان زردی فزاید 
ز روح نامیه اندر تن گل 
مها از سیف فرغانی میازار 
نخواهد عندلیب آزردن گل 
گلت را همچو بلبل دوست‌دارست 
جعل باشد نه بلبل دشمن گل

چو بیند روی تو 
چو بیند روی تو ای نازنین گل 
کند بر تو هزاران آفرین گل 
تو با این حسن اگر در گلشن آیی 
نهد پیش رخت رو بر زمین گل 
اگر بلبل کند ذکر تو در باغ 
ز نامت نقش گیرد چون نگین گل 
چو از ذکر لبت شیرین کند کام 
شود در حلق زنبور انگبین گل 
گلی تو از گریبان تا به دامن 
بهر جانب بریز از آستین گل 
اگر در خانه گل خواهی به هر وقت 
برو آیینه برگیر و ببین گل 
ندارد باغ جنت همچو تو سرو 
نباشد شاخ طوبی را چنین گل 
به رنگ و بو چو تو نبود که چون تو 
خط و خالی ندارد عنبرین گل 
اگر با من نشینی عیب نبود 
که دایم خار دارد همنشین گل

از عشق دل افروزم، 
از عشق دل افروزم، چون شمع همی سوزم 
چون شمع همی سوزم، از عشق دل افروزم 
از گریه و سوز من او فارغ و من هر شب 
چون شمع ز هجر او می‌گریم و می‌سوزم 
در خانه گرم هر شب از ماه بود شمعی 
بی‌روی چو خورشیدت چون شب گذرد روزم 
در عشق که مردم را از پوست برون آرد 
از شوق شود پاره هر جامه که بردوزم 
هر چند فقیرم من گر دوست مرا باشد 
چون گنج غنی باشم گر مال بیندوزم 
دانش نکند یاری در خدمت او کس را 
من خدمت او کردن از عشق وی آموزم 
چون سیف اگر باشم در صحبت آن شیرین 
خسرو نزند پنجه با دولت پیروزم

بگشای لب شیرین 
بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن 
بنمای رخ رنگین ناموس قمر بشکن 
چون چشم ترم دیدی لب بر لب خشکم نه 
آن شربت هجران را تلخی به شکر بشکن 
دنیا ز دهان تو مهر از خمشی دارد 
آن طرفه غزل برخوان و آن مهر بزر بشکن 
گر کان بدخشان را سنگی است برو رنگی 
تو حقه‌ی در بگشا سنگش به گهر بشکن 
ور نیشکر مصری از قند زند لافی 
تو خشک نباتش را ز آن شکر تر بشکن 
دل گنج زرست، او را در بسته همی دارم 
دست آن تو زربستان، حکم آن تو، در بشکن 
در کفه‌ی میزانت کعبه چه بود؟ سنگی 
ای قبله‌ی جان ز آن دل ناموس حجر بشکن 
هان ای دل اشکسته گر دوست خوهد خود را 
از بهر رضای او صدبار دگر بشکن 
رو بر سر کوی او بنشین و به دست خود 
پایی که همی بردت هر سو به سفر بشکن 
چون سیف به کوی او باید که درست آیی 
خود عشق تو را گوید کز خود چه قدر بشکن

ای لب لعلت 
ای لب لعلت شکرستان من! 
وی دهنت چشمه‌ی حیوان من! 
تا سر زلف تو ندیدم دگر 
جمع نشد حال پریشان من 
درد فراق تو هلاکم کند 
گر نکند وصل تو درمان من 
بی‌لب خندان تو دایم چو آب 
خون چکد از دیده‌ی گریان من 
هست بلای دل من حسن تو 
باد فدای تن تو جان من 
من تنم و مهر تو جان من است 
من شبم و تو مه تابان من 
جز تو در آفاق مرا هیچ نیست 
ای همه آن تو و تو آن من 
گر به فراقم بکشی راضیم 
هم نکنی کار به فرمان من 
گر چه فغان می‌نکنم آشکار 
الحذر از ناله‌ی پنهان من 
ناله چو بلبل کنم از شوق تو 
ای رخ خوب تو گلستان من 
سیف همی گوید تو یوسفی 
بی تو جهان کلبه‌ی احزان من

مرغ دلم صید کرد 
مرغ دلم صید کرد غمزه‌ی چون تیر او 
لشکر خود عرض داد حسن جهان گیر او 
باز سپید است حسن، طعمه‌ی او مرغ دل 
شیر سیاه است عشق، با همه نخجیر او 
عشق نماز دل است، مسجد او کوی دوست 
ترک دو عالم شناس اول تکبیر او 
هست وضوش آب چشم، روز جوانیش وقت 
فوت شود وصل دوست از تو به تاخیر او 
عشق چو صبح است دید روی چو خورشید دوست 
بر دل هر کس که تافت نور تباشیر او 
خمر الهی است عشق ساقی او دست فضل 
بی خبری از دو کون مبدا تاثیر او 
عشق چو آورد حکم از بر سلطان حسن 
در تو عملها کند حزن به تقریر او 
عشق جوان نورسید تا چو خرابات شد 
خانقه دل که بود عقل کهن پیر او 
مرغ دل عاشق است آن که چو قصدش کنی 
زخم خوری چون هدف از پر بی تیر او 
گر تو ندانی که چیست این همه نظم بدیع 
دوست به حسن آیتی‌ست وین همه تفسیر او 
ورنه تو بیدار دل حال چو من خفته را 
خواب پریشان شمار وین همه تعبیر او 
زمزمه‌ی شعر سیف نغمه‌ی داودی است 
نفخه‌ی صور دل است صوت مزامیر او

جانا به یک کرشمه 
جانا به یک کرشمه دل و جان همی بری 
دردم همی فزایی و درمان همی‌بری 
روی چو ماه خویش و دل و جان عاشقان 
دشوار می‌نمایی و آسان همی بری 
اندر حریم سینه‌ی مردم به قصد دل 
دزدیده می‌درآیی و پنهان همی بری 
گه قصد جان به نرگس جادو همی کنی 
گه گوی دل به زلف چو چوگان همی بری 
چون آب و آتشند در و لعل در سخن 
تو آب هر دو ز آن لب و دندان همی‌بری 
خوبان پیاده‌اند و ازیشان برین بساط 
شاهی برخ تو هر ندبی ز آن همی بری 
با چشم و غمزه‌ی تو دلم دوش میل داشت 
گفتا مرا به دیدن ایشان همی بری؟ 
عقلم به طعنه گفت که هرگز کس این کند؟ 
دیوانه را بدیدن مستان همی بری! 
دل جان به تحفه پیش تو می‌برد سیف گفت 
خرما به بصره زیره به کرمان همی بری!

تو قبله‌ی دل و جانی 

تو قبله‌ی دل و جانی چو روی بنمایی 
به طوع سجده کنندت بتان یغمایی 
تو آفتابی و این هست حجتی روشن 
که در تو خیره شود دیده‌ی تماشایی 
به وصف حسن تو لایق نباشد ار گویم 
بنفشه زلفی و گل روی و سرو بالایی 
ز روی پرده برانداز تا جهانی را 
بهاروار به گل سر به سر بیارایی 
چگونه با تو دگر عشق من کمی گیرد 
که لحظه لحظه تو در حسن می‌بیفزایی 
به دست عشق درافگند همچو مرغ به دام 
کمند عشق تو هر جا دلی است سودایی 
بر آستان تو هستند عاشقان چندان 
که پای بر سر خود می‌نهم ز بی‌جایی 
به لطف بر سر وقت من آ که در طلبت 
ز پا در آمدم و تو به دست می‌نایی 
به هجر دور نیم از تو زآنکه هر نفسم 
چو فکر در دل و در دیده‌ای چو بینایی 
اگر چه ملک نخواهد شریک، نتوانم 
که روز و شب غم تو من خورم به تنهایی 
درآمدن ز در دوست سیف فرغانی 
میسرت نشود تا ز خود برون نایی

 

ولله الحمد...

نویسنده : محمد کریم نقده دوزان تخلص (مریزاد خراباتی) [ شنبه 28 ارديبهشت 1392 ] [ 05:27 ] بازدید : 6168

آخرين مطالب ارسالي
خدا شناسی، عبودیت و شعری سراسر کفر و دیگر به عکس
شعر فریدون مشیری در رثای مادر و فروشگاه اینترنتی
نقد شعر و نیم نگاهی به زندگینامه حسین منزوی زنجانی + غزلیات منزوی
متفاوت توضیح سبکها و نمونه شعر-قالب های سنتی و جدید شعر
زندگینامه انوری ابیوردی؛ گلچین غزلیات انوری و تبلیغ
برگزیده زیباترین اشعار نو و کلاسیک بهمراه فروش کالا
نقد، تحلیل و بررسی شعر_ نو: ابراهیم بیگدلی
زندگینامه هاتف اصفهانی به همراه اشعار وی و تبلیغ
زندگینامه محتشم کاشانی _ معروفترین شعر محتشم-تبلیغ
اشعار حسینی محرم و اعمال ماه محرم_ ولایت و برائت حدیث رضوی ع
نسیم ادبی_ قربان و غدیر خم_ ولادت امام هادی ع
بیوگرافی رهی معیری و اشعار رهی_تبلیغات
رخصت یا علی علیه السلام_3
رد مقاله ی اندیشه های ژرف در شعر سپید و نو و روایتی غیر مستند
رخصت یا علی علیه السلام_1
عید سعید فطر و نقد شعر
اندیشه های ژرف ماده تاریخ در شعر سپید و نو
نقد و بررسی شعر و ادبیات به همراه نگاهی بر شاهنامه فردوسی رهام
قصیده ای برای نقد
نقدی بر این بداهه
ویژه نامه (ادبیات کهن و شناختنامه شعرا، لینکها، بابا طاهر)
زندگینامه سهراب سپهری به علاوه چند شعر از وی
انتخاب برتر
زندگینامه _ قصیده و گلچین غزلیات اوحدی مراغه ای
مهمترین سرفصل های ادبیات برای عموم و غزلیات خاقانی
ثنای علی _ نوبت رقص (مدح مولا علی علیه السلام)
خواب غفلت
غزلیات و نگاهی به زندگی و احوالات سیف فرغانی
بسم الله الرحمن الرحیم متحرک به علاوه شعر
عکس متحرک از گلهای بسیار زیبا به انضمام شعر
گلچین غزلیات صائب تبریزی و شرحی بر احوالات او
گلچین زیباترین غزلیات حافظ زمان (ه الف *سایه*) هوشنگ ابتهاج
دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی قسمت اول
حافظ (2)
دیوان حافظ (3) حافظ را بیشتر بشناسیم
دیوان حافظ (4) کدام تصحیح دیوان حافظ را بخریم!؟
دیوان حافظ (5) _ زندگینامه حافظ علیه الرحمه
بیوگرافی حکیم عمر خیام به علاوه 170 رباعی از خیام
بیوگرافی امیر هوشنگ ابتهاج (مقاله) و معرفی سایت سارا شعر
هزار لینک به سایت های مختلف ادبی و غیر ادبی _ بداهه
زندگینامه سنایی غزنوی و گلچین اشعار سنایی و فروشگاه مجازی
بیوگرافی سعدی شیرازی به انضمام صد غزل *فروشگاه مجازی*
گلچین غزلیات شیخ فریدالدین عطار نیشابوری و زندگینامه عطار
گلچین غزلیات وحشی بافقی به علاوه زندگینامه وحشی
گزیده غزلیات عبید زاکانی به انضمام گزیده طنز عبید زاکانی
گلچین غزلیات استاد شهریار به انضمام زندگینامه استاد شهریار
مدح مولا علی علیه السلام به انضمام نظرم درباره مولانا
انتخاب برتر/محصولات دانلودی
عطر انتظار

عطر انتظار

گرچه خسته ام گرچه دلشکسته ام باز هم گشوده ام درى به روى انتظار تا بگويمت هنوز هم به آن صداى آشنا اميد بسته ام.

اى تو صاحب زمان! اى تو صاحب زمين! دل جدا ز ياد تو آشيانه اى خراب وبى صفاست ياد سبز وروح بخش تو ياد لطف بى نهايت خداست کوچه باغ سينه ام اى گل محمدى به عطر نامت آشناست آنکه در پى تو نيست کيست؟ آنکه بى بهانه تو زنده است در کجاست؟

اى کرامت وجود! باد غربتى که مى وزد به کوچه هاى بى تو بوى مرگ مى دهد بوى خستگى فسردگى کوچه ها در انتظار يک نسيم روح بخش يک پيام آشنا ودلنواز سينه را گشوده اند. کوچه هاى ما هميشه عاشق تو بوده اند.

اى کبوتر دلم هوايى محبتت! سينه ام آشناى نعمت غم است گر هزار کوه غم رسد هنوز هم کم است از درون سينه ام ناله هاى مرغ خسته اى به گوش مى رسد. بالهاى زخمى ام نيازمند مرهم است.

صبحگاه جمعه ها آفتاب ياد تو ز (ندبه)هاى ما طلوع مى کند. آنکه شب پس از دعا با سرود اشتياق ونغمه اميد با دلى سفيد خواب رفته است روز را به شوق ديدنت شروع مى کند اى تو معنى اميد وآرزو! اى براى انتظار عاشقانه آبرو! عشقهاى پاک در ميان خنده ها وگريه هاى عاشقان پيش عصمت الهى ات خضوع مى کند.

اى بهانه اى براى زيستن! اشتياق همچو سبزه بهاره هر طرف دميده است. جمکران جلوه اى از انتظار وشوق ماست اى بهار جاودان اى بهار آفرين ما در انتظار مقدم توييم اى اميد آخرين!

اى عزيز دل پناه شيعيان اى فروغ جاودان! سايه بلند نام وياد تو از سر وسراى عاشقان بيقرار کم مباد قامت بلند شوق جز بر آستان پرشکوه انتظار خم مباد.

فروشگاه هوشمند
پر فروش ترین محصولات:
آمار کاربران
خوش آمديد ميهمان
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور

آمار بازديد:
میهمان آنلاین : 10
بازديد امروز : 131
بارديد ديروز : 234
بازديد کلي : 255946
مطالب و نظرات:
تعداد مطالب: 47
تعداد نظرات: 263
امروز: 1
ديروز: 1
مجموع کاربران:7
وضعيت آنلاين ها :
اعضا: 0

اعضاي آنلاين:

لينک دوستان
مطالب پربازدید
عکس متحرک از گلهای بسیار زیبا به انضمام شعر بازدید: 18007
بسم الله الرحمن الرحیم متحرک به علاوه شعر بازدید: 9238
زندگینامه سنایی غزنوی و گلچین اشعار سنایی و فروشگاه مجازی بازدید: 7787
گلچین غزلیات شیخ فریدالدین عطار نیشابوری و زندگینامه عطار بازدید: 6129
گلچین غزلیات وحشی بافقی به علاوه زندگینامه وحشی بازدید: 9087
گلچین غزلیات استاد شهریار به انضمام زندگینامه استاد شهریار بازدید: 6861
مدح مولا علی علیه السلام به انضمام نظرم درباره مولانا بازدید: 6982
بیوگرافی امیر هوشنگ ابتهاج (مقاله) و معرفی سایت سارا شعر بازدید: 6166
گلچین زیباترین غزلیات حافظ زمان (ه الف *سایه*) هوشنگ ابتهاج بازدید: 11100
گزیده غزلیات عبید زاکانی به انضمام گزیده طنز عبید زاکانی بازدید: 5628
دیوان حافظ (4) کدام تصحیح دیوان حافظ را بخریم!؟ بازدید: 6154
دیوان حافظ (5) _ زندگینامه حافظ علیه الرحمه بازدید: 3340
گلچین غزلیات صائب تبریزی و شرحی بر احوالات او بازدید: 3718
دیوان حافظ (3) حافظ را بیشتر بشناسیم بازدید: 4605
ثنای علی _ نوبت رقص (مدح مولا علی علیه السلام) بازدید: 4871
نقد و بررسی شعر و ادبیات به همراه نگاهی بر شاهنامه فردوسی رهام بازدید: 4452
بیوگرافی سعدی شیرازی به انضمام صد غزل *فروشگاه مجازی* بازدید: 4365
دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی قسمت اول بازدید: 7794
حافظ (2) بازدید: 4357
هزار لینک به سایت های مختلف ادبی و غیر ادبی _ بداهه بازدید: 4665
نظرسنجی
به نظر شما این وبگاه ادبی به چه پتانسیل هایی نیاز دارد؟
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
امكانات سایت

  « كسب درآمد از فروتل »  
دوستانتان را به يك شغل پردرآمد و آسان دعوت كنيد : « جزئيات »
Email:

محصولات ویژه

 
سیندرلا با بهترین کیفیت

سیندرلا 3

تمامی حقوق متعلق به وبسایت تو را به جان شعر من می باشد. کپی برداری از مطالب فقط با ذکر منبع امکانپذیر می باشد. - قدرت گرفته از: سرویس وبسایت دهی ایران